تبليغاتX
پرنده آبي - دفترچه یاد داشت من ! ۲۵ آذر ۸۷

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

دفترچه یاد داشت من ! ۲۵ آذر ۸۷

تصمیم گرفتم پچ پچای دلمو به پرنده آبی بگم ،آخه پرنده ها هر وقت دلشون بخواد اوج میگیرن و میرن سمت آسمون ، بی خیال ما آدمای خاکی ،

حرفامو می نویسم ،  شاید یه جورایی مثل هم باشیم ، ...  

دفترچه یاد داشت من ! ۲۵ آذر ۸۷

امروز خیلی کسل بودم ، اونقدر که حوصله حرف زدن با بچه ها رو  نداشتم ، موقع ناهار تو سلف خیلی پیلم شدن که بلاخره علت قیافه اخمو مو بدونن، اما راستشو بخوای من خودمم نمی دونستم چمه ُ، به قول بچه ها ، بدجوری حال بقیه رو گرفتم ، آخر سری حوصله همه بجز مریم تموم شد ، گفتن :به چهنم ، از این بیشتر نمی تونیم نازتو بکشیم ، از ما می شنوی برو سرتو بزن به دیوار شاید عقلت سر جاش بیاد و بگی چه مرگته ...

مریم موند مثل همیشه ،.. تنها کسی یه که خیلی وقتها سنگ صبورمه ، صداش  آرومم می کرد ، خیلی وقتا یادم می رفت هم سن و سال همیم ، مثل یه دختر کوچولو  که چشمش به  دهن مامانشه ، می نشستم و هر چی برام حرف می زد ، با سر تایید می کردم ، ..  چه جوری بار غصه ها مو بر می داشت ، نمی دونم ..

اما اینبار  خوشحال نشدم ، . منتظر بودم اونم بره تا یواشکی برم یه گوشه ایی ، اشکامو بریزم رو صورتم ، اما مریم ول کن نبود . بی اعتنا بهش ، راه خودمو گرفتم  ، پشت سرم راه افتاد ، ..

 - سبزینه جان ! لااقل به من بگو !

گفتم چی رو ؟

همون چیزی که  دوست خوبمو  اینقدر تو هم برده !

وایستادم ،به اندازه یک زاویه ۱۸۰ درجه چزخیدم ، چش تو چشش انداختم ، دستمو مشت کردم بیارم بالا بزنم تو سرم ، چندتا از پسرای فضول از جلومون رد شدن ، فوری مشتمو پایین آوردمو ، کوبیدم رو پام ..

مریم جان ! ،جون مامانت ولم کن!

 ... گلوم درد گرفته بود ،انگار حنجره مو گره زدن ،  دماغم می سوخت ، چشامو بستمو و دندونامو به سابیدم ..دوباره ۱۸۰ درجه چرخیدم و راه افتادم ، .. دیگه صدای مریمو نشنیدم ، .گمونم بهش برخورد  ... اشکای داغ روی صورتم غل خوردن ، ... فرصت فکر کردن به رنجیدن مریمو ندارم ...

 خداکنه غصه م ،  فردا تموم بشه !!

نوشته شده توسط سبزينه در 20:51 |  لینک ثابت   •